تبليغاتX
کتاب کوچک من

کتاب کوچک من
آخرين مطالب
دیدار دیگر

ای عاشق برخیز که صبح آید

با نغمه ی بلبلان صدای پای یار آید

نگرد به دنبال آینه ی زرین

که اینه ی چشم سیاه یار باید

همراه یار سمن و لاله و گل اید

شتاب کن عاشق که صدای ساز اید

دور نشو عاشق از این میکده ی ویران

که ساقی با شراب ناب اید

زین پس غمگین نشو مجنون

که لیلی با نازو ادا اید

این قصه ی عشق را با عاشقان بازگو

که صدای قلب عاشق دلسوخته اید

سلام دوستان ...

این شعر رو که سروده ی خودم هست و اولین تجربه ی من در مورد شعر هست تقدیم شما می کنم ....

و از شما میخوام که طبع شعری من رو بسنجید و عنوان کنید که من در شعر هم موفق میشوم یا نه ؟؟؟

یک مطلب دیگر اینکه من بخاطر کنکوری که در پیش دارم مجبورم مطالعه بیش از حد داشته باشم بخاطر همین نمی تونم فرصت کافی برای اداره ی وبلاگ و تکمیل داستانم داشته باشم از این رو تصمیم گرفتم موقتا دست نگه دارم تا بعد کنکور با فکر ازاد داستان بنویسم ...

پس دیدار دیگر ما بعد از کنکور سال ۹۱

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 10:3 ] [ کمند ]
به نام خدا

سرزمین پترس

قسمت چهارم

کاملیا سکوت کرد وچیزی نگفت

_ کاملیا ناراحت شدی؟ نمی خواستم خاطرات گذشته رو  دوباره  مرور کنم

_ شاید خنده دار باشه بعده هشت سال اینو بگم ولی می خوام اعتراف کنم هنوزم آرشو دوست دارم عین همون روزای اول

_ نه باورم نمی شه  من فکر می کردم  از آرش متنفری !

_ عشق اگه واقعی باشه از بین نمی ره  هر چه  قدر کهنه تر بشه بیشتر می تونی توقلبت احساسش کنی

_این حرفتو قبول ندارم  من تا به حال عاشق نشدم  وفکر نمی کنم  تو این دنیا هم عشق واقعی وجود داشته باشه  احساس می کنم  تو فقط به عشقت  عادت کردی مسئله آرش نیست  تو عادت کردی اینجوری زندگی کنی تو عادت  کردی  بگی من بازم اونو دوست دارم  من به عشق اعتقاد ندارم

_نه اینطوری نیست  شراره  تو عاشق نشدی  نمی تونی منو درک کنی دعا می کنم هیچ وقت عاشق کسی  نشی چون زندگیت بهم می خوره

 کاملیا ماشین را نگه داشت وسرش را روی فرمان ماشین گذاشت

_می دونی از وقتی که شنیدم آرش داره میاد  یه حال دیگه شدم  نمی دونم چیکار کنم نه می تونم تو خونه بمونم...  بیرونم که میام حالو روزم اینه

_ تو باید تا به حال آرشو فراموش می کردی

_نمی تونم می فهمی نمی تونم  دیگه این حرفو نزن اصلا می خوام برگردم خونه بعدا یه چیزی واسه امیر رضا می خرم می خوای برگردی خونتون یا جایه دیگه می ری؟

_کاملیا  شبیه دیونه ها شدی  می فهمی داری چیکار می کنی چند دقیقه قبل که من نگفته سر کوچمون بودی واسه خرید !

اشک درچشمان کاملیا حلقه زد وگفت :فقط می خواستم بایکی حرف بزنم خودمو خالی کنم  می رسونمت خونتون خواهش میکنم به کسی چیزی نگو

_ مگه دیونه شدم  نگران نباش

دیگر صحبتی ما بین آن ها رد وبدل  نشد   شراره احساس می کرد که دلش به حال  کاملیا می سوزد دوست داشت کاری برای او بکند تمام طول مسیر به فکر کاملیا بود تا به خود آمد جلوی در خانه ایستاده بود

_ بیا تو کاملیا با این حالو وروز نرو خونتون

_نه شراره خداحافظ

کاملیاچنان سریع از آنجا دور شد که حتی اجازه ی خداحافظی هم به او نداد کلید را در قفل چرخاند  در باز شد هیچ صدایی نمی آمد گویا کسی در خانه نبود

_مامان کجایی مامان نسرین کجایی؟

 شراره به این سو نگاه می کرد  خبری از مادرش نبود ناگهان به یاد سنگ رنگین کمان افتاد به سمت اتاقش رفت در را باز کرد  چشمش بر روی میزش افتاد   هرچه قدر  که نگاه می کرد  سنگ رنگین کمان را روی میز نمی دید

_ خدای من اون سنگ کجاست نکنه مادر اونو برداشته ؟

سراسیمه به سمت میزش رفت  کشو ها را باز کرد  این ور وآن ور  اتاقش راجستجو کرد  نه خیر فایده ای نداشت گویا چیزی  به نام سنگ رنگین کمان  وجو نداشت  شراره بااضطراب از اتاقش بیرون آمد

_ حالا چیکار کنم اگه  مادر م اونو  برداره اتفاقی براش بیفته چه خاکی  به سرم بریزم  وای خدای من کمکم کن

_ نگران نباش مادرت اونو برنداشته

شراره به سمت صدا برگشت ولی کسی آنجا نبود

او باترس به دیوار چسبید  زبانش گرفته بود  نمی توانست چیزی بگوید  ناگهان در میان مه غلیظی دختری ظاهر شد

_ ازمن نترس من هاله هستم نماینده ای از سرزمین پترس

ادامه دارد

 

 

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:29 ] [ کمند ]
به نام خدا

سرزمين پترس

قسمت سوم

 نور عجيب  سنگ اتاق را  فرا گرفته بود ناگهان درميان  موجی از رنگهای درهم آميخته  قصری باشکوه را ديد وسط قصر تختی بزرگ وطلا کوبی شده وجود داشت  علاوه بر تخت  فرشی  از جنس الماس  سرتاسر قصر را احاطه  کرده بود شراره  با ترس  سنگ راروی زمين انداخت از جايش  بلند شد چشمانش را ماليد  نور خيره کننده ی سنگ  از ميان رفت  او قدمی به عقب برداشت 

_خدای من چه اتفاقی افتاده؟  یعنی چی شده ؟من دیونه شدم یا واقعا دیدمش اونجا کجا بود ؟

شراره با ترس از اتاق خارج شد

_چیه دخترم  چرا رنگت پریده اتفاقی افتاده ؟

_نه نه  مادر

_  نه نه چيه  رنگت عين گچ سفید شده بازم سرت درد می کنه می خوای واست مسکن بیارم؟

_اره اره یه مسکن برام بیارید البته لطفا

شراره روی مبل نشست باور کردن  چنین حادثه ای برایش سخت بود  لحظه لحظه های  دیده هایش  را از ذهنش می گذراند

_شراره شراره باتوام بگیر قرصتو کجایی دختر؟ خیلی حالت بده بریم دکتر

_نه نه

_پاشو برو  رو تختت دراز بکش چرا بلند شدی اومدی اینجا

_نه همینجا خوبه

_چی چی رو همینجا خوبه  پاشو زود باش

نسرین دست شراره را گرفت وبه زور او را از روی  مبل بلند کرد

_ مامان  نمی خوام بخوابم حالم خوبه

_  نه خیر از رنگ وروت وحرفات معلومه که چقدر  حالت بده

 او شراره را به اتاق برد وزورکی روی تخت خواباند  ناگهان چشمش به سنگ روی زمین  افتاد  به سمت سنگ رفت تا می خواست سنگ رابردارد شراره جیغ کشید : نه دست به اون سنگ نزن

_چیه چرا داد می زنی ترسیدم

_چراشو نپرس  فقط به اون  سنگ  دست نزن

_دیونه شدی دختر بگیر بخواب بابات بیاد ببریمت دکتر

 نسرین ازاتاق خارج شد  شراره به سنگ خیره شده بود وجرعت  برداشتن چشم  از آن سنگ را نداشت  ناگهان گوشی به صدا در آمد وشراره باوحشت از جا جست   با دستانی لرزان گوشی را از روی میز برداشت

-سلام شراره  چطوری ؟

_ تو کیستی دیگه ؟

_چی میگی منم کاملیا    می خواستم برم واسه امیر رضا کادوی تولد بخرم  گفتم توهم با هام بیای سلیقت خوبه

_من؟

_ اره تو این هم سوال داره

شراره لحظه ای سکوت کرد

_الو شراره کجایی؟

_می یام کاملیا  الان ازخونه خارج می شم

_ زود باش دیگه چند دقیقه دیگه سر کوچتونم

  شراره با سرعت هر چه تمام حاضر شد تا فقط از ان خانه خارج شود 

_کجا دختر ؟

_می رم با کاملیا خرید واسه امیر رضا

_چی چی رومی رم تا چند دقیقه پیش چرت وپرت می گفتی حالا می ری خرید

_مامان حالم خوبه  فقط سرم درد می کرد که قرص اثر کرد خداحافظ

_ کجا دختر شراره وایسا شراره دخترم

_ نگران نباش   حالم خوبه

 شراره با سرعت از خانه خارج شد از دور کاملیا را دید که برایش دست تکان می داد

_سلام کاملیا عجب سرعتی به من زنگ نزده اینجایی

ما اینیم دیگه سوارشو   چرا پشت تلفن چرت وپرت می گفتی

_هیچی بابا سرم درد می کرد حالا چی می خوای واسه امیر رضا بخری ؟

_نمی دونم هنوز، واسه همین تو رو با خودم اوردم ببینم  شنیدی ؟

_چی رو  ؟

_اینکه ارش داره ازفرانسه می یاد

_ کدوم ارش ؟

_ کجایی  شراره؟!  ارش پسر عموی من پسر دایی جنابعالی

_واقعا  چرا گرفته ای نکنه هنوزم ارشو دوست داری؟

ادامه دارد

 

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 10:0 ] [ کمند ]
به نام خدا

سرزمين پترس

قسمت دوم

  با شنيدن اين  سخنان گويا دنيا دور سرش چرخيد  وخشم وغضب وجودش را فرا گرفت دراين لحظه صدای پدرش  را شنيد که می گفت :

درسته شراره  يه بچه پرورشگاهيه ولی واسه خودش شخصيت داره در ضمن  الان دختر ماست  نه همون دختر بچه ی سه ساله که از پرورشگاه اورديمش

_ خوبه خوبه چرا عصبانی  می شی من که چيزی  نگفتم بهتر تمومش کنيم 

شراره با عصبانيت به سمت اتاق دويد ودر را محکم  بست

_  می بينم که اين دختر رو خيلی لوس کرديد بايد بهش ياد بديد که واقعيتو قبول کنه

_ ببخشيد راضيه جون به هر کی  اين  حرفها رو  که تو زدی می زدن همينطور آتشی می شد

_نسرين جان بهتره  آدم واقعيتو قبول کنه تازه من چيزی نگفتم که به تريپ قبای دختر جوون جونيت  برخورد

_ بسته راضيه  نسرين تو هم تموم کن  خوش ندارم بعد از سال ها دوری کارمون به  جنگ ودعوا بکشه  را ضيه جون از خودت  بگو تو امريکا چيکار می کنی ؟

در همين هنگام فتانه  به سمت  اتاق شراره رفت ودر را کوبيد

_کيه

_منم فتانه می زاری بيام تو ؟

_چيه اومدی  حرفهای  مادر تو قاب کنی بزنی ديوار ؟

_ چرا ناراحت می شی  شراره به خدا تو دل مادر من هيچی نيست  فقط زبونش يه کمی تلخه  خوب ديگه تو هم تموم کن  ناسلامتی ما مهمونيم  بيام تو ؟

شراره سکوت کرد وچيزی نگفت دو دل بود نمی دانست چکار کند

_شراره باتوام  در رو باز کردم خود دانی فتانه در را گشود

 شراره  نگاهی به فتانه انداخت 

 فتانه روی تخت نشست وگفت : اتاق بزرگی داری ازش خوشم اومد

_ فکر کنم  مال تو  بزرگتر باشه

_ چرا اين فکر رو کردی ؟!

_آدمی که آمريکا بره حتما پول يه خونه ی بزرگ رو هم داره

_آره  درست  فکر کردی  ولی خونه ی ما يه چيزی کم داره  عشق ومحبت دوست داشتن تو خونه ی ما يه چيزه بيگانست  حالا بی خيال تو دانشجو هستی ؟

_ آره  پژشکی می خونم

_به چه خوب حتما شاگرد زرنگ مدرستون بودی که الان پژشکی می خونی

تو چی تو آمريکا چيکار می کنی ؟

_منم عين تو يه دانشجوام روانشناسی  می خونم 

_ببينم اون مدالايی که آويزون  کردی رو ديوار مال چيه ؟

من کونکفو  کار می کنم  چند بارم  تو مسابقات  برنده شدم البته در حد کشوری

جالبه هم  تو ورزش هم تو درس حرف اولو می زنی

اين اولين گفتگويی بود که بعد از چندسال شراره وفتانه با هم داشتند  صميميتی که در رفتار وگفتار فتانه بود تلخيه  گفته های مادرش را کم رنگ کرد  شراره فکر نمی کرد  دختر عمه ای، به اين مغروری وخودخواهی  اين چنين صميمی ودوست دداشتنی باشد شش روز از حضور فتانه ومادرش درآن خانه گذشت  بعد از اين  مدت کوتاه راضيه تصميم گرفت که به آمريکا برگردد شراره تا به خود آمد  دوباره خودش راجلوی فرودگاه ودر ميان  سيلی  از جمعيت ديد ولی اين بار برای خداحافظی آنجا بود نه برای پيشواز او احساس می کرد که در اين چند روز کوتاه به فتانه علاقه مند شده است  شايد تا عمق قلبش  از عمه اش نفرت داشت ولی  اين نفرت فقط متعلق به عمه اش بودو نمی توانست فتانه را هم درآن شريک سازد

_می دونی شراره جون اين چند  روز خيلی  به من خوش گذشت اميدوارم دوباره بتونم بيام ايران

_منم همين طور يه چيزی  بهت بگم؟

_آره بگو چرا اجازه می گيری

_ تو با مامانت  خيلی فرق داری

فتانه لبخندی زد وگفت: زيادم  حرفای مامانمو به دل نگير  اون به منم اين حرفارو می زنه يه بارم گفتم تو دلش هيچی  نيست  يه چيزی می خواستم بهت بدم  فتانه دست در جيب کتش برد  وسنگی را از آن بيرون آورد  بيا اين  مال تو اسمشو گذاشتم سنگ رنگين کمان  وقتی که  با مامانم رفته بوديم ترکيه  از سواحل آنتاليا  پيداش کردم اينو  بهت دادم که دوستيمون به ياد باشه   شراره  سنگ را گرفت وبه آن نگريست  واقعا آن اسم برازنده اش بود   عين رنگين کمان هفت رنگ داشت  سنگی با جلای خاص  ديدنی ومجذوب کننده

_ راستی راستی اسمش بهش می ياد مطمئن  باش هميشه به يادت هستم   فتانه وشراره همديگر را در آغوش گرفتن  وديری نپاييد که با پرواز هواپيما نجوای خداحافظی در گوش حاضران پيچيد

چند روز از رفتن  فتانه گذشت روزی شراره  روی تختش دراز کشيده بود وبه يادگاری  دوست چند روزه اش می نگريست ناگهان اتفاق  عجيبی افتاد  ورشته ی افکارش را پاره کرد   سنگ شکل عجيبی به خود پيدا کردونور خيره کننده ای  تمام اتاق را فرا گرفت

ادامه دارد

[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 0:25 ] [ کمند ]
به نام خدا

سرزمین پترس

می خواهم برایت نامه بنویسم وبرایت بگویم از انچه که سالها در قلبم توده کرده و از آنچه که سالها از درون فریاد می کشم و تو نمیشنیدی ....شراره خودکار را روی میز گذاشت و از پنچره ی اتاقش به آسمان پر ستاره  ی شب نگريست در اين لحظه در اتاق باز ومادرش وارد شد 

_ دخترم ساعت از يک شب هم گذشته  وچراغ اتاقت هنوز روشنه  به چی فکر می کنی ؟

_هيچی مامان  داشتم داستان نصف ونيمه مو  می نوشتم آخه می دونی  کم مونده تمومش کنم واسه تموم کردنش شوق دارم

_دخترم فردا می خوايم بريم باغ بايد صبح زود بيدار بشيم اينو که ياد نرفته؟

_مامان نگران نباش،  خودتم می دونی  که اولين  کس من بيدار می شم  اصلا دلم نمی خواد شکوفه های گيلاسو وکلبه ی محقری که وسط باغمونه از دست بدم

مادر شراره به او لبخندی زد ودر اتاق  را بست شراره روی تختش دراز کشيد  ودر حالی که به اسمان  پرستاره  می نگريست  به خواب عميق فرو رفت . صبح با صدای  زنگ گوشی از خواب  برخاست  ساعت شش صبح بود از رختخواب پايين جست  ودر اتاق  را باز کرد

_ به به شراره خانم!  زود سروصورتتو بشور بيا صبحونتو بخور تا حرکت کنيم

_ چشم پدر مطمئن باش  شما حاضر نشده من تو کوچه منتظرتونم

_ببينيمو تعريف کنيم  دختر

در اين هنگام تلفن به صدا در آمد  ومادر شراره با تعجب گفت : يعنی کيه دم صبحی ؟

پدر شراره  به سراغ تلفن رفت  وآن را برداشت  شراره به چهره ی پدرش می نگريست  که بهت  وحيرت  در آن متجلی بودسرانجام گفتگو با تلفن به اتمام رسيد

_کی بود علی ؟ چی می گفت ؟

_ خواهرم  بود  راضيه،  گفت که الان تو فرودگاهند

_ يعنی اونا  اومدن ايران   کی اومدن ؟! چرا خواهرت به ما چيزی نگفته؟

_نمی دونم بايد  بريم فرودگاه ، شراره دخترم زود حاضر شو 

_ شراره نمی توانست باور کند که عمه اش بعد  ازچند سال از  امريکا برگشته واقعا از عمه اش متنفر بود  نمی خواست ريخت عمه اش را ببيند  عمه اش آدمی متکبر وخود رأ ی   بود  که هيچکس  را قبول نمی کرد  ولی مجبور بود  وبايد برای  پيشواز  از عمه حاضر  می شد  تا به خود آمدند  جلوی فرودگاه در ميان تجمع  افراد به جستجوی  عمه می  پرداختند  ناگهان   در ميان سيل افراد  صورت  عمه  پديدار شد

_ سلام خواهر تو کجا  اينجا  کجا  چرا حالا به ما خبر می دی !

 

_سلام علی مگه چی شده ؟ برنامتنو به هم ريختم ؟

_ نه بابا  خواهر  اين چه حرفيه

_ به به،  شراره چه قدر بزرگ شده !

_ شراره  سکوت راشکست وگفت : سلام  عمه از ديدار تون  خوشبختم

_شراره به فتانه نگريست  زمانی که  آن ها از ايران  رفتند فتانه فقط  شش سال داشت يعنی  درست هم سن وساله  شراره ولی الان بزرگ شده بود  ولی آن چهره ی  کودکانه ومعصوم  هنوز روی صورتش بود

_ فتانه چطوری ؟  راضيه جان  ماشاء... دخترت بزرگ شده

_ آره ديگه بچه ها  بزرگ می شن  بريم ديگه  نمی خوايم که همينجوری وايسيم اينجا

_نه نه خواهر بريم

شراره به عمه اش می نگريست  ومی ديد که  نه تنها  از غروروی کم نشده بلکه هزاران  مرتبه هم بيشتر  شده است 

عمه  از در وارد  خانه شد ودر حالی که به اين سو وآن سو می نگريست  گفت :

به به  علی خونه ی  جديد  خيلی باشکوهتر وزيباتره  چی بود  اون  لونه مرغ  خوبه که فروختيش

_ راضيه  جان  همون لونه ی  مرغ  ارث پدر يمون بود

راضيه روی مبل نشست  وبه نسرين نگريست  وگفت :  می بينم که روزگار پيرت کرده

_ اره ديگه راضيه جون  اين رسم روزگاره، الان دور دور جوناست

راضيه شراره را ورنداز کرد وگفت : چقدر واسه بزرگ کردن اين دختر  زحمت کشيدی  من که فکر نمی کردم   بتونی يه  دختر پرورشگاهی رو به اينجا برسونی !

ادامه دارد

 

[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 12:36 ] [ کمند ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من متولد 1372 هستم اميدوارم ازاين وبلاگ خوشتون بياد
امکانات وب

تبلیغات